به نام خدا
هیچ فکر کردید که بدجور گیر افتادهایم... بُعد چهارم این دنیای سه بعدی را می گویم؛ زمان!
تا حالا زمان را احساس کردهاید؟ سعی کرده اید از شرش خلاص شوید؟ حس اینکه زمان ما را اسیر کرده است بدجور کلافهام میکند. با یک مثال شاید بتوانم بهتر منظورم را برسانم. تصور کنید نزدیکی یک راهآهن, در یک اتاق زندگی میکنید؛ ارتباط شما با دنیای بیرون فقط یک دریچه خیلی تنگ است که روبروی راهآهن قرار دارد. وقتی قطاری از روی ریل میگذرد شما در یک لحظه فقط قادر خواهید بود یک واگن را ببینید و برای اینکه بتوانید همهی واگنها راببینید مجبورید زمانی را صبر کنید؛ مثلا اگر قطار سی واگن دارد باید سی ثانیه زمان سپری شود تا همهی قطار را ببینید؛ ولی هرگز نخواهید توانست در یک آن همهی قطار را ببنید. ولی چنانچه کسی در بیرون این اتاق ایستاده باشد میتواند در یک لحظه کل قطار را با یک دید مشاهده کند. این تصور چه حسی را در شما ایجاد میکند؟
چرا در یک آن نمیتوان دو کتاب خواند؟ چرا برای اینکه یک کتاب را بخوانیم باید چهار-پنج ساعت وقت گذاشت؟ چرا در یک زمان نمیشود در دو جای مختلف بود؟ چرا برای هر کاری که انجام میدهیم روزها,ماهها و یا شاید سالها وقت لازم است تا نتیجهاش را ببینیم. چرا نمیشود تصویر آخرین روزی را كه در این دنیا هستیم در ذهن خود مجسم كنیم.
