به نام خدا
از بعد عید تا حالا زندگیم فیلم شده ، انگار تمام اتفاقهای که برایم میافتد فانتزی هستند... دیگه بهشون عادت کردم ، سابقاً که از یک فیلم خوشم میآمد با خودم می گفتم که آیا میتوانم جای نقش اول فیلم بازی کنم یا نه؟ ولی حالا مدتهاست که ناخواسته دارم فیلم بازی می کنم.
نمیدانم فیلم The Illusionist را دیدهاید یا نه ـ آنجایی که Paul Giamatti (بازیگر نقش Walter Uhl) در قسمتهای پایانی فیلم متوجه حقیقت میشود، چطور از اینکه بازی داده شده است (رودست خورده) از تعجب قاهقاه میخند و تمام ماجرا را برای خود مرور می کند ـ باید بگویم که من هم دارم چنین حسی را تجربه میکنم؛ مدام باید به گذشته برگردم و ارتباط ظریف اتفاقات این چند سال را برای خودم مرور کنم.
پ.ن: برای خودم متاسفم، نتوانستم برای دوستانی که در دوستی هیچ چیز را از من دریغ نکردند، دوست خوبی باشم، هر چند میدانم آنقدر بزرگوار هستند که ذرهای از من ناراحت نیستند... نه اینکه نخواستم باور کنید نتوانستم...
کاش میتوانستم مثل همهشان حرفم را رک بزنم... آخر درونگرای هم حدی دارد! این اواخر آنها هم دیگر با چشم حرف میزدند من حتی این کار را هم نمیکردم؛ دیگر حوصله خودم را ندارم. خستهام از اینکه برای کوچکترین کار باید به ده نفر توضیح بدهم.
